سناریوی تمام نشدنی
سناریوی تمام ناشدنی!
دلم عجیب برای خودم تنگ شده! دلم به خاطر تمام بدی ها گرفته.چقدر صبر؟اگه به تو نگم پس به کی بگم؟ خدایا چرا این همه بلارو سر من میاری؟ مگه چه گناهی کردم؟دیگه دارم کم میارم، شاید نباید از دستش عصبانی باشم، شاید نباید اونو مقصر بدونم ولی اگه اون نمی خواست هیچوقت این اتفاق نمی افتاد. داشتم فک می کردم که پاییز امسال هم مثل پاییزای دیگه بود.هر سال بدتر از سال قبل.
مگه نه اینکه سخاوتمندی!!! گفته بودم که از تکرار بی زارم!
تو مهربونی و من نامهربون! لااقل بگوکجای کارم اشتباهه! دیروز با تمام انرژی که فرستادم موفق شدم جواب بگیرم. مگه نه اینکه بازم کمکم کردی و این دلواپسی مسخره رو تمومش کردی؟
دل رویا گرفته مگه نه؟
در این خواب بد بد!!!
امروز چه دلتنگم! یک لحظه پس از رگبار!
بی حوصله ، بی رویا، دریاچه ی اندوهم!
یک لحظه ، فقط یک آه!
باید مدام ازش حرف بزنم!!!نمی دونم شاید اینجور فک می کنم عصبانیتی که ازش دارم فروکش می کنه، امااین روزها جرات حرف زدن در موردشو ندارم. یه جورایی تحریم شدم. شاید درست می گن.مگه کی بودی؟ مگه کی هستی؟
باز هم از همان حرف های نگفته ای گفتم که مدتها بود فکرمو مشغول کرده بود.
باز هم لابه لای حرفهام با خدا مزاحمی پیدا شد!!!
فکر می کنی چه اتفاقی واسه آدمی می افته که فردا قراره یه پروژه ی خفن که دانشجوهای دکترا این پروژه رو تز خودشون قرار دادن رو تحویل بده و این آدم به علت ندونستن اصل قضیه جز یه پاسخ افغانی چیزی مشاهده نمی کنه، و اینکه ساعت 1.30 دقیقه ی نصف شب آهنگ" تو آخرین امیدی" مهستی رو گذاشته واگه اشتباه نکنه این30 مین باره که پشت هم داره گوش می ده و بازم می خواد گوش بده!!
مهستی داره می گه:
من کوله بار عشقو تا پای جون کشیدم
در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیم!ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرف دوست دارم خسته ام
آخی آهنگ و عوض کردم:
اما باز هم از مهستی:
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه اس/
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه/
نمی دونم چرا دارم این آهنگو گوش می کنم.آخه هیچ تناسبی با روحیه ی الان من نداره!الان باید یه آهنگی گوش بدم که فقط و فقط به من بگه پاشو برو اصفهان!
یادمه که قبلا یه جایی تو نوشته هام نوشته بودم که به مقوله ی انرژی و تله پاتی به سختی معتقدم!درست از بعد از ساعت 10 صبح روز شنبه دارم بهت انرژی منفی می فرستم! دریافتشون می کنی یا نه؟همش دارم با انرژیم کاری می کنم که بدترین عذاب وجدان دنیا رو بگیری! شاید خفن گناهکار نباشی ولی بی گناه هم نیستی! من هم نامردی نمی کنم ، دعا می کنم به همان اندازه که گناهکاری پریشون بشی! دیگه حساب پریشونی های خودم رو جدا می کنم! از اونا معافت می کنم.
الان شکل یه آدم خبیث رو پیدا کردم! نه؟
پی نوشت 1:
از تمام خوانندگان عزیز و دوست داشتنی که فکر می کنم تعداشون به انگشتان یک دست هم نرسه ، از این که با خواندن این متن اعصاباشون داغون شد معذرت می خوام.اصلا این متن رو جدی نگیرید.از همون حرفای نگفته بود.
پی نوشت2:
همیشه برای تمام آدمهایی که روزی از دستشون رنجیده شدین دعا کنید.(دعا کنید که آدم بشن).
پر از بی حوصلگی!!!
خیلی وقته که دیگه حوصله نوشتن رو ندارم.شایدم وقتی برای نوشتن نیست!!!
یه چیزی رو تا یادم نرفته بنویسم:امسال اگه اشتباه نکنم اولین برف 12 آذر اومد.و اگه بازم اشتباه نکنم پارسال 16 آذر اومد.
همیشه تا به یاد داشتم پاییز برای من پر از اتفاقات بد بوده!!!امسال هم دست کمی از سال های دیگه نداشت!!!
امیدوارم که ... کلکسیون این اتفاقات رو با حضورش کامل نکنه!!!
شاید این بار هم نباید اینجا میومدم.اینجا جایی برای از تو نوشتن نیست!!!
چقدر زود گذشت
نمی دونم دلیلش چی می تونه باشه ولی فقط می دونم که این دو ماه خیلی زود گذشت.به سرعت باد. با خودم عهد کردم یه عهد درست!!! قول می دم که بهش پای بند باشم و دیگه هیچ وقت اشتباهمو تکرار نکنم.
در راستای یک حس جدید(کوتاه و مختصر).
8/8/88
این روز رو به فال نیک گرفتیم با یه تولد.
رفتیم با بچه ها محوطه و کلی عکس یادگاری گرفتیم.البته همراه با یک کوهنوردی جانانه ی دربند و آبشار قشنگش.
روز پر از ضد حال
یک شنبه ٣ آبان
صبح ساعت ١٠.٣٠:تو اتوبوسم و دارم می رم دانشگاه.با بچه ها قرار داشتیم که بریم و پروژه کار کنیم.آهنگو گذاشتم تو گوشم و صداشم در حد تیم ملی.تازه اونم کی؟محسن یگانه.یهو متوجه شدم همه دارن منو بر و بر نیگا می کنن.کلی بهم برخورد.
10:45: وقتی از اتوبوس پیاده شدم گوشیمو در آوردم تازه فهمیدم که چرا ملت منو بر و بر نیگا می کردن
نتیجه:این روزا بدجوری قاطم.دلیلشو اگه فهمیدم بهتون می گم.
10:55:دوستت بیاد بهت بگه که به جز با داشتن کارت دانشجویی یا پرینت انتخاب واحد نمی تونی بری سایت, و توام هیچ کدوم رو نداشته باشی(دانشجوی شبانه= عدم پرداخت هزینه=عدم تائید مالی=کلا بدبختی)
11:30: (وقتی روزها روی یاد گرفتن یه نرم افزار وقت می ذاری و همه رو کچل می کنی و آخرم نمی فهمی و دوستت واسه ات همه چی رو عین این بچه خنگا ریز به ریز می گه و انجام می دی که بفرستی واسه استاد بعد به علت محدودیت امکانات و دسترسی نداشتن به اینترنت می دی به یه دوست دیگه و تازه پسوردتم می دی که بره برات بفرسته)اما:ساعت 11:30 روز یک شنبه بعد از 3 روز می فهمی که دوستتو درست ملتفت نکردی و اونم فایلی رو اشتباهی برای استاد می فرسته.من که اون موقع اینجوری بودم


خودتون دیگه تا ته قضیه رو برین.
1:30 یک ضد حال اساسی از یکی از پسرای همکلاسیتون بخورین که ....بعد هیچی ام نتونی جوابش بدی
نوشتن بقیه ضد حال ها از حوصله و وقت من خارجه.
خلاصه اینکه شب رو با یک گریه اساسی و خفن و جگر سوز پشت سر گذاشتم.
ایشالا ضد حال های زندگیتونو هی هی و فرت و فرت تو یه روز نخورین
تولد مرجان
مرجان جونم تولدت مبارک.ایشالا همیشه شاد و موفق باشی.خودم تولد صد سالگی تو تبریک بگم
سانسور
وقتی که دلت پر از حرفه ولی هیچی نمی تونی بنویسی.مثل الان من!!!باید از نوشتن بگذرم ...
....
الان یه زمانی اومدم بنویسم که حسش هست, حرف هم زیاده اما وقت ندارم.فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که صد رحمت به اون زمانی که دانشجوی لیسانس بودیم امکانات داشتیم و مدام غر می زدیم.الان که ٢٠ روز از مهر گذشته در دانشگاه جدید ٣/١ اون امکانات رو هم نداریم. حتی اجازه ی سایت رفتن رو هم فعلا نداریم , از اون ور استادامون با تکنولوژی پیش می رن قربونشون برم. فک کن ازاون ور شهر می کوبم میام این ور شهر تو خوابگاه شهید بهشتی و کارای اینترنتی مو انجام می دم.خنده داره ولی حقیقت داره.
من می رم چون دلم از همه چیز گرفته و عصبی ام. بهتره تو این اوضاع اصلا ننویسم.
